تبليغاتX
.
چی شده چرا من هیچ حرفی نمی تونم بگم ..؟؟چرا من نمی تونم حرفم رو از ته حلقومم بریزم بیرون..؟؟چرا نمی تونم حرف دلم رو بگم؟چرا نمی تونم اون آرامش سابق رو داشته باشم.؟؟؟دلیل این همه چرا ها از کجاست ؟؟؟یعنی من عوض شدم...یعنی طرز فکرم عوض شده......استعمال دخانیات ممنوع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط papa | 
چیست فرق آدمی با جانور

تا که کی می نازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نیود این امتیاز

بود بیش از جانور - غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دور اندیش و آینده نگر

شگفتم من چرا این برتری

گشته بر او مایه ی وحشی گری

در طبیعت بی گمان هر جانور

هست در هنگام سیری بی خطر

من نمی دانم - نمی دانم نوع بشر

وقت سیری می شود خون خوار تر

در میان جنگل دورو دراز

هیچ حیوان دیده ای همجنس باز

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار

جمع شیران را کند بالای دار

هیچ گرگی بوده از بهر مقام

گرگها را کرده باشد قتل عام

کشته ها بر پا کند در شهر خود

هیچ میمونی ساخته بمب اتم

تا که هستی را کند از صحنه گم

دیده ای الاغی باربر

مین گذارد زیر پای خر

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند

یا به اسب دیگه ای تهمت زند

هیچ خرسی آتش افروزی کند

یا گرازی خانمان سوزی کند

هیچ گاوی دیده ای از اعتیاد

داده گاو و گاوداری رو به باد

پس چرا انسان یا عقل  و خرد

آبروی دام و دد را می برد

پس بود دیوانه ای آزاد تر

چون محروم است از عقل بشر

مولوی استاد حکمت در جهان

گفته این نکته را شیرین بیان

آزمودم را عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سارد خویش را

ز ین بود می نوشد شراب

چون شود از عقل وحیرت بی خبر

پس شرف دارد به شیخ حیله گر

(یـــــــــــاســـــ ------میتــــــــرا روحـــــــــــانیــــ)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط papa | 

papa

امتحــــــــــــــــــــــــــــــان کردن...وقتی که می بینی همه چیزی که فکرشو میکردی معکوس میشه....یه حال وصف ناپذیری به مترسکم دست پیدا میکنه.. مگه مترسکم وصف رو درک می کنه...ای بابا اون که مست خدایه...لـــــــــــب پنجره با نگاهی آروم غروب رو تماشا کن که واقعیت رو مییشه اینجوری خاموش کرد...هنوز هم باورم نمیشه که با مترسکم چیز داشتم....لبی که آدم می تونه ردبولش بشه...و دیگه نتونه اون بال هایی که بیرون میاره رو کنترل کنه...خیلی عجیبه که واقعیت در غروب مخفی میشه نکنه داره از ما خجالت می کشه...یا ما از اون...یا زمین از ما...لبی که اون سایه رو داره میشه باهاش ردهولس درست کرد و مثل مکگریگور آدم رو یهو مست خودش میکنه...مترسکم داشت مست می شد...یا شــــــــــــــــــــــــــــــــد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط papa | 

papa

لا لا لا لاااااا لالااالاااااا ...این من.....چون اسیری......گم کرده راااااااااه....همدم...درده دوری....کرده تباهم...

ای که راه است...در کنارم....به یادت ...از چشم حقیرم...می ریزه روی دامنت اشک شور و غمناک....ای خدا....

خدا:به من ربطی نداره.....حوا می خواست اون شاخه گندم رو نمی خورد....رسم روزگارتون همینه........

بسوز و بساز....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط papa | 

papa

تو ساکت باش و هیچ‌ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را تو را تـــــــو راااااا.....زیرا....

دیشب با اینکه خیلی سر درد داشتم به این دلیل....لیوان پیکی خودمو برداشتم رفتن لای درختهای نارنج و پرتقال خونمون قایم شدم تا شاید بتونم کمی مست بشم و از...هوا سرد بود و من فقط با لباس تنم خودمو گرم نگه داشته بودم...سرد بود اما واقعیت  چیزه دیگه ی بود می خواستم بدونم چقدر می تنم سرما رو تحمل کنم...احساس کردم دیگه نیازی به لیوانم نیست شیشه رو سر میکشیدمو تند تند می خوردم...می خوردم می خـــــوردم...می خوردم می خوردم گرم می شدم گرم می شدمی خوردم  می خوردم ....بعد از هر سرمایی یه گرمایی هم هست هی می خوردم می خوردم...تا اینکه نفهمیدم کجا هستم....صبح با بیمارستان تسویه حساب کردم برگشتم سر جایه اولیم...و باز ......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط papa |